|
سر کلاس انشا،با فهمیدن موضوع که «آزادی »بود،سکوت خاصی توی کلاس برقرار شد.واقعانمیدونستیم چی بنویسیم.بعد از 45 دقیقه همه ی چشم ها بطرف من چرخیدن!اخه هرچی باشه من شاگرد اول و دست بقلم کلا س بودم.اما منم چیز جالبی نداشتم.!!معلم محترم فرصت یک هفته ایی دادند.بین همهی انشا ها انشای من و زینب، که میتو نم بگماز بهترین ها ست ،برگزیده شدند.بد نیست انشای اونو باهم بخونیم:
در نگاهم دریایی موج میزند.ودر میان قطره اشکی دامن گیر شده ام قطره ای که هنگامی پابه دنیای مناظر صاف و ساده میگذاشت.با رغبتی فرا وان وبه دریایی مبدل میشد.واگر به دنیایی بی موج پا میگذاشت،همان قطره بود و چیزی ازآن هویدا نبود
................................................................................................................................. | باران بهاری،بارانی که انسان ساز بر سرم میبارید،اشک های پدر بزرگ بوداشک هایی که از من دختری مستحکم ساخت دختری که خیلی از چیزها را لگد مال کرده بودواعمالی که همانند مرد آبی بی ارزش بودندکارهایی که برای سال ها ،گریبانگیر آدم ها میشدند،که عاقبت هم تازیانه ی قاصد از راه باد، روزگار بر کمر آدمی خوردو کمرش را میشکست...
میبارد آن باران اسیدی بر سرم.میکند زندان اسارت بر دلم:میکندآن خنده ی شوم در رویم.و رهسپار قلبم میشود.میکند زخم.زخم کهنه ی سال هابر تنم.اما راهی نمیدهم.
سایه بانی افروخته بر سرم، نگذاشته که ببارد آن بیخانمان و بیجان.جان گرفته به دست مردم و بر دلی بی غفلت که بدان جان دادند..به آن جانی که از خود نداشت.به مردگان...
گلستانی بر دلم سایه افکنده درختانی در چشمانم ریشه دارند.دستان پدر بزرگم است که سایبان آن باران ها بر سرم است.
در بیابانی،گلستان،درسرابی پر آب، در نو میدی تو ام با امید .تعلیم دهنده است که انگشت اشاره به نشانه دراز میکند.به سوی فردایش در آزادی روشن نشانه میگیرد.او میگفت بچه ها فردای من هستند
اوبه من میگفت: خیلی ها هستند.خیلی ها هم بودند.وقتی هم که رفتند باز هم بودندبه.من آموخت. آموخت که باشم.او میگفت:بمان تا بمانی اگر باشی خواهی ماند. تو در همیشه.او بزرگوتر بود.بزرگ شدم که فهمیدم باشم و خودم باشم و اگر نباشم،نخواهم ماند....
به دوروبرم نگاه کردم.به آسمان و گریستم.به بالا نگاه کردماو بار سفر را مهیا کرده بود.برای من دست تکان داد و گفت:اسیر و متکی به کسی نبا ش. خودت باش..
حالا من مانده بودم. خودم و خدا به نام نامی پدربزرگ و به یاد یادی از او که میگفت: باش تا همیشه بمانی. آنطور زندگی کن که فرشته هامیهمان و میزبان دنیوی تو باشند.مردم سایبان دلت و در هنگام مردن این مردم باشند که که چراغ خاطره ات را افروخته کنند ودر هنگام مردن فرشته ها با رویی باز ونیک و با فصاحت وگشاده رویی به استق بالت پیش آیندنور به چهره اش ببارد. او با رهنمود هایش آموزگار من شد. مرا آزاد گذاشت وبعد از مرگش هم مرا تنها گذاشت.وآزاد رها کرد.من درآزادی غوطه ور هستم چون نه امید نگاهی هستم ونه گریبانگیر معشوقه ای.
نظر هاتونو برای من بفرستید | با یاد او به یاد شعری از امیلی دیکنسون میافتم
نام من هیچ کس است.تو که هستی؟آیا تو هم هیچکس هستی؟!
اگر آمدی پس ما دوتا هستیم
هیچ کس نبا شید.......ماچون اگر دوتا شویم،سر انجام چهارتا...و عاقبت همه هیچ میشویم....
دوستخوبم زینب
1385 20.2.
نوشته شده در 85/06/30ساعت 21 توسط مهرگان

|