|
چند خاطره:
روزي روزگاري حاج آقايي آمد به مدرسه ما...
آدرس وبلاگم رو بهش دادم كه سر بزنه اما نزد كه نزد....
خلاصه...ما كه تا اون موقع معلم مرد نداشتيم، اينكه يه آقا داشت باهامون حرف ميزد خيلي برامون جالب انگيز بود.كلاس ماو وسيصدو نميدونم چندو دويست و نميدونم چند رفتيم تو نمازخانه.و دور تا دور نشستيم.حاج آقا هم يه جايي در امتداد بچه ها نشسته بود.اونايي كه با مزه بودن همش در گوش همديگه ميگفتن و ميخنديدن و سوال به ذهن خودشون ميرسوندن . خلاصه..منو كه همه ميشناختن.نميشد من با اونا باشم واز اين جور حرفا و كارا بكنم.طبق معمول كه ازم انتظار ميرفت يه گوشه تقريباًدم در نشسته بودم .خيلي سنگين و رنگين.نكته قابل توجه اينه كه بوي پا نميومد.واين نقطه ي عطفي در بهداشت دانش آموزان مدارس ايرانه.سرتونودرد نيارم.حاج آقا بعد از اينكه بالاخره شروع به صحبت كرد و همه ساكت شدن همش از ما ميخواست كه حرفو شروع كنيم.سوال بپرسيم و بحث كنيم.اما با وجود ذهن فعال بچه ها نميدانم چرا كسي سوالي نميپرسيد.
در اثنا اينكه بهمون فرصت داد تا سوالامونو بنويسيم يا بپرسيم،ازمون پرسيد اينجا دانش آموز اهل تسنن داريم؟دوسه تا از دوستام به من نگاه كردن.البته اولش سرمو همينجوري پايين انداخته بودم .وقتي كسي جواب نداد يكي از همون بامزه ها با صداي بلند گفت سني...سني...نداريم؟سرمو بلند كردم بهم با اشاره ميگفتن بگو ديگه چرا نميگي؟!بگو.ومنم خودمو زدم به اون راه و هي ميگفتم چي ميگين؟حوصله حرف زدن نداشتم.
خلاصه.در اون مدتي كه هيچ اتفاق خاصي نيفتاد،خواستم بپرسم حاج آقا چرا اينو پرسيدين؟واقعاً چرا اينو پرسيد؟
بعد يه سوال ديگه ازش پرسيدم كه زياد لازم نيست بنويسمش.از اين سوالايي كه ميشه پرسيد...چه ميدونم...عبادت و...اما جالب اينه كه بيشتر محور سوالا روي جواز رقصيدن بود...!ومحور حرفاي ايشونم همش به دوست پسر و اينجور چيزاي چرت وپرت ختم ميشد...!
...
بازم خلاصه...انگار فقط كلاس ما بود كه از وجودشون بي بهره بود!چون برخلاف بقيه كلاسا كه حتي 2يا 3بار هم رفته بودن،كلاس مارو فقط 1بار سرزدن.نيمه كلاس پرورشيرو گرفتن و اومدن...واي...!يه معلم مرد!!!وقتي با هيبتشون وارد شدن بيشتر به خاطر عدم تجربه قبلي بود كه خيلي مرتب و منظم برپاشديم.كلاس 17نفري و بزرگي كه همه اهل درس و چيزفهم بوديم.فوري بامزگي دوست بغلدستيم گل كرد...وباعث خنده شد.باز ازمون خواستن كه خوديم بحث رو شروع كنيم.وطبق معمول بحث ها و كنفرانس ها از من انتظار رفت كه سخني ايراد كنم.وايراد هم كردم.ازش خواستم در مورد بحث نيمه كاره ي توي نماز خانه حرف بزنن.و حرف هم زدندو وجداناًخوب هم بود.من كه به دردم خورد.در ميان حرفاشون من همش سوال ميپرسيدم و نقطه نظر ميگفتم.بعد يواشكي از دوستم خواستم كه ازش بپرس در مورد جانشيني بعد از پيغمبر صحبت كنه.نا گفته نشه اين از سوالات دوستم هم بود.گرچه بعد از پرسيدن سوال مورد نظر به دلايلي بيرون رفت.
از اينجا صحبت مون شروع ميشه.حاج آقا انگار منتظر همين سوال بود فوري پرسيد اينجا سني داريم.؟وهمش منتظر بود كه من بگم.از نگاه هايي كه تند تند دور كلاس مينداخت معلوم بود.امان از اين چشم...خواست حرفشو بزنه كه سكوتو شكستم و گفتم :من حاج آقا.من اهل تسنن هستم.خواستم بدونم مزه دهنش چيه؟اصلا چي ميخواست بگه ؟..
قسمت جالب اينجاس.وقتي ايشون حرف ميزدن يك سري استراتژيهاي به خصوص داشتن.مثلا پاي تخته نوشتن قرآن معجزه ي علميه.بعد رو كردن به ما وپرسيدن قبول دارين؟وهمه گفتيم بله.سپس به طور اختصاصي از من ميپرسيدن هست يا نه؟ومن حتي اگر قبول هم نميداشتم با اين حركت و لحن مجبور شدم بگم بله...وقتي اينو براي خانوادم تعريف كردم،همه زدن زير خنده...!اين جور حركتو بارها تكرار كردن...و لحنشون يه جورايي تحميلي بود.و همش از امير المومنين ميگفتن.آيا ميخواستن كه...يا ميخواستن...ويا...
منظورم تفرقه س.آخا نا سلا متي سال، سال اتحاد ملي و انسجام اسلاميه.پس كو؟...
الاني كه اين مطلبو مينويسم،دوشنبه س كه فردا شهادت امام ششمه.و امشب جابرابن حيان رو پخش ميكنن كه در اون يه عده اي بدذات بي سر و پا كه حاكم هم هستندو اتفاقاًدشمن امامها ميگن برويد اين علويان فلان فلان شده رو بگيريد ... ...
آخه اين چيه؟؟
ديروز تو مدرسه مراسم ضد استكبار و اينا برگزار شد.پرچم آتيش زدن كه اينم خودش خاطرا اييه.خوندنش خالي از لطف نيست.وقتي پرچمي كه تنها از روي خطهاي سفيد و قرمزش ميشد فهميد كه مال آمريكاس و حد اكثر 9تا ستاره داشت رو آتيش زدن،پرچو در حال آتيش رو وصل كردن به حلقه ي ميله پرچم خودمون.و نزديك بود آتيشش به وسيله باد بره و پرچم بي حركت خودمون هم آتيش بگيره!وچون اين مراسم بهترين راه هم براي تخليه انرژي بچه ها بود همه داد ميزدن كه آره ..مرگ ...مرگ ...مرگ ...بر آمريكا...براسراييل...يا چه ميدونم آمريكا تو چه فكريه... انرژي هسته اي...بازم مرگ...مرگ...مرگ...بر كي؟
مرگ بر كي...؟
ننگ بركي...؟
چرا...؟
اينه؟...اگه اين نماينده بودن ذات كبريايي بر روي زمينه كه چقد نقص داره...چرا بايد بر همنوع خودم مرگ بفرستم؟...به من ميگفتن فلاني چرا نميگي و من جوابي جز لبخند نميدادم.چرا؟براي چي مرگ بفرستم به مملكتي كه از فلاپي ساخت اونجا براي تحقيقاتم استفاده مي كنم؟از لباس ،و حتي دانش اونجا...اگه اينجوريه،كه من چقدر خود خواه و حريصم...
ميگي بايد با كفار جنگيد؟مگه مردماي غرب و شرق،مسلمون ندارن؟مگه مسيحي ندارن؟مگه يهودي ندارن؟كدومشون منكر روز جزان؟كدومشون منكر كتاب هاي آسمانين؟كدومشون منكر وجود خداوندن؟كدومشون پيغمبرندارن؟؟؟اصلاًغرب و شرق چين كه بايد نابود بشن؟من كه نميدونم...واقعاًنميدونم...
خب .حرف حسابم چيه؟عرض ميكنم خدمتتون:
يه مثل كرمانشاهي ميگه:«وختي بنا وه پايه ويران بو،چو خواجه وه فكر نقش ايوان بو؟»
يعني تا وقتي پي ساختما مشكل داره،چطور به فكر نقش داخلي هستي؟خب ماهم اين مشكلوداريم.از ريشه ويرانيم........
....................................................................................................................................................
.............................................................................................................................قضاوت با خودتون.
نوشته شده در 86/08/15ساعت 1 توسط مهرگان

|